درانتظار آفتاب

...من اینجا لحظه هارو قدم میزنم

دلم هیچی نمیخواد حتی حرفای قشنگ و عاشقونه مهرانو....

بی حالم خیلی بیحال حتی حال مردنم ندارم چرا؟ نمیدونم

وقتی یکم بیکار میشم سرم خلوت میشه همه لحظه های تلخ زندگیم یادم میفته

از تحقیرشدنام گرفته تا روزای بی رحم بچگیام تک تکشون میاد جلوچشم

انگار استراحت به ما نیومده باید شرو کنم کنکور لامصبو

امسال نمیخوام شرکت کنم برنامم این بود که اول برم ازمون بدم بعد درس خوندنو شرو کنم

ولی نظرم عوض شد از الان شرو میکنم و سال بعد میدم واسه چی الکی برم بشینم اونجا

همین روزا شرو میکنم باتمام بی عرضگیم این دفه میخوام واقعابخونم

میخوام از این دنیا جدا بشم و برم تو دنیای درس وکتاب البته یه چن بار امتحان کردم

خیلی کیف میده به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمیکنی شاید حالم اینطوری یکم بهترشه

میخوام بیخیال همه بشم میخوام یه سال فقط یه سال تو دنیای خودم وکتابام غرق بشم

جوری که انگار خدا منو فقط برای درس خوندن خلق کرده باشه

اره همین کارو میکنم فردا میرم کتابخونه ثبت نام کنم

از این به بعد دیگه خونه دوم من اونجا میشه

فعلا تا یک سال خداحافظ دنیای بیرون....من رفتم کوله بارمم یه مشت کتابه

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 14:32 توسط ندا| |

مطالب وبم خیلی تکراری شده دیگه چرتو پرت نمینویسم 

از این به بعد فقط اتفاقای مهم رو مینویسم که اونم خیلی کم پیش میاد..بگذریم..

دارم تو استراحت سر میبرم فاتحه امتحانامو خوندم تموم شد رفت پی کارش

هنوز باورم نمیشه دیگه مدرسه واسه همیشه همیشه تموم شد 

12سال مدرسه رفتن باهزار جور سختی و بدبختی بلاخره تموم شد

آخیییییش راحت شدم به خدا

فعلاهم قصد انجام هیچ کاریرو ندارم فقط استراحت نمیخوام به هیچی فک کنم

فعلا بیخیال آیندههههههه

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 23:12 توسط ندا| |

معلممون میگه دانشمندا اومدن رو مغز گوسفند تحقیق کردن دیدن مغزش صافه صافه

ینی هیچ کاری از مخش نمیکشه واس همین آدما وقتی عصبانی میشن به همدیگه

میگن گوسفند..ینی اون آدم نفهمه

منم امروز حس کردم چقد گوسفند بودم و نمیدونستم 

وقتی کسی تحقیرم میکنه حتی ناحق سرم داد میکشه مثل گوسفند نگاش میکنم

و تنها وسیله دفاع از خودم گریه کردنه 

نمیدونم چرا اینطوریم وقتی ناراحتم میکنن قبل اینکه جوابشونو بدم

اشکام نمیزارن,بغض میکنم و دیگه نمیتونم حرف بزنم

مثل امروز که مدیر پیش همه بچه ها سرم داد کشید و به جای اینکه

بپرسم اشتباه من چیه نشستم گریه کردم..فقط امروز نیست همیشه اینطوری بودم

ویه سری اتفاقای دیگه ام افتاد که حتی نوشتنشم ناراحتم میکنه

فقط میسپارمشون به خدا...درسته پررو نیستم پارتی هم ندارم ولی خدارو دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:59 توسط ندا| |

هرچقدرم سعی میکنم خوب باشم بازم از خودم راضی نیستم

کاش انقداز خودم راضی بودم که احساس آرامش میکردم

درسامو خوب نمیخونم نمیدونم چرا وقت کم میارم

هفدهمشم امتحانا شرو میشه اگه خدای نکرده فقط یکیشو بیوفتم 

برای پاس کردنش کلی پول میخواد بابای بیچارم به زور داره شهریه رو میده 

چه برسه به هزینه های اضافی, کاش میمردم 

چرا بابام باید هزینه تنبلی های منو بده چرا من اینقد خرم

نه من دیگه آدم شدم قسم میخورم تو هیچکدوم نیوفتم قسم میخورم

دفه بعد که اومدم اینجا خبر قبولیمو مینویسم ....ایشاا...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 20:48 توسط ندا| |

ازخودم متنفرم یه بار تو زندگیم نتونستم یه تصمیم جدی بگیرم

رفتم سراغش وابسته شدم شدید از طرفی ام دودل بودم مثل احمقاچه فکراکه نمیکردم

بهش گفتم به خودم قول داده بودم سراغی ازت نگیرم ولی طاقت نیاوردم

گفتم خوش به حالت تو عین خیالتم نیست به منم یاد بده مثل تو باشم

انتظار داشتم مثل همیشه یه دلیل منطقی بهم بگه و قانعم کنه ولی...

گفت نمیدونم چی بگم گفت داشتم همه چیو فراموش میکردم گفت مابه هم نمیرسیم

اون گفت و من گریه کردم بهش گفتم از ته قلبم آرزو میکنم امسال بمیرم 

چون همیشه بدبخت بودم ولی اون مثل همیشه حرفمو جدی نگرفت...

باشه رفتم دیگه نه دو دلی وجود داره نه وابستگی ونه عشقی...

کاش یکی یه کاری میکرد خیلی حالم خرابه وای خدا چرا منو نمیکشی راحت شم

اخه یه آدم چقد میتونه بدبخت باشه..این دفه دیگه راستی راستی همه چی تموم شد

9329dbc7806c2f1c60694b838ec4b641-425

دلم کــما میخواهد...!!

از آنهایی که دکــتر میگوید:

متأســـفم... فقط برایش دعـــا کنید...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 14:20 توسط ندا| |

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....

کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...

دخترکم به سوی کسی که ناز میکنددست نیاز دراز نکن...

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم تو زیباترینی... .

همیشه با این باور زندگی کن...

خودت را فراموش نکن... .

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما به یاد داشته باش....

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردی برخیز....

اشکالی ندارد....

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی 

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

زمستان ها.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!

به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....

برای پدرت تو ملکه هستی....

گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ 

سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟

 عیبی ندارد.... 

نگذار تکرار شود....

گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند 

از تمام مردان این شهر ممنون باش ...

ممنون باش که هر روز لطافت تو را ...

ظرافت تو را ...

زیبایت را یاداور میشوند ...

تو قدرتمندی که با تمامی ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند 

اری ناتوانند..

دخترکم تو با ارزش ترین موجود زمین  هستی

 هیچگاه فراموش نکن ...

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 12:56 توسط ندا| |

آخیش بلاخره اومدیم خونمون هیش جا مثل خونه آدم نمیشه...

خوش گذشت اما یه سری چیزا بدجور حالمو گرفت..ولی عب نداره

بلاخره اون روز میاد که میرم یه جای دور و پشت سرمم نیگا نمیکنم

ولی گذشته از اینا کنار دریا خیلی کیف داد حاضر بودم تمام عمرمو اونجا بمونم

آخرین بار شیش سال پیش بود رفتم اون موقع هم خیلی کیف داد

کاش بشه یه روز بتونم جایی که دریا داره زندگی کنم تا هروقت دلم گرفت برم اونجا

به مهران هم  اس ندادم فک نکنم دیگه بخوام دیگه تصمیمو گرفتم

نمیخوام سیریش باشم و التماس کنم دیگه برام مهم نیس 

منکه نمیتونم به زور کسیو به خودم علاقه مند کنم دیگه نه بااون و نه باهیچکس دیگه کاری ندارم

این آخرین باره که دراین مورد حرف میزنم این بحث این عشق همینجاتموم شد

دیگه دلم نمیخواد هیچوقت درموردش حرفی بزنم اینم یه تجربه تلخ بود

عوضش یاد گرفتم که هیچوقت سعی نکنم کسیو به زور علاقه مند خودم کنم

کسی که از اولش دلش باتو نیس تا آخرشم همونطوریه.....

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 12:43 توسط ندا| |

حالم خوب نیست دلم یه جوریه نمیدونم انگار که میخواد از جاش دربیاد

موندم تو دودلی از طرفی به خدا قول دادم که ازش خبری نگیرم 

از یه طرفم فک میکنم شاید دارم نامردی میکنم شاید اون بخاط کنکورم بهم اس نمیده

آخه من این قولو یه طرفه دادم یه جورایی به خودم قول دادم

مگه کار بدی میکنم ؟ نمیدونم چیکار کنم بهش احتیاج دارم 

وقتی باهاش حرف میزنم دلم آروم میگیره یکی بگه من چیکار کنم؟

شایدالان اونم بهم نیاز داره ولی نمیخواد مزاحمم بشه میدونم خیلی دوسم داره

هروقت بهش اس میدم یه عالمه خوشحال میشه خدایا این یه عشق واقعیه

نمیتونم فراموشش کنم اگه دارم گناه میکنم ببخش...توام خوبی منو میخوایی

نمیدونم شاید  توهمین فرصتی که پیش اومده همه چیو تموم کردمودیگه هیچوقت

ازش سراغی نگرفتم نمیدونم چیکار کنم

فردا صب میخواییم بریم آستارا اونجا خیلی دلم میگیره حتی اگه یه روزم بریم

دلم میخواد زود برگردم شهر خودمون 

 بازم غم گرفته...:(

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 21:20 توسط ندا| |

گوزومون یاشلاری...

یارهریره منن گتدی                     اجل گلجک,اونان گتدی

دایان,گلیم یولا سالیم                   خوش گونومده سنن گتدی

خزان گلدی گول آپاردی                بیرگوزل بولبول آپاردی

یانمیشدم من کول اولمشدیم           یل ده گلدی,کول آپاردی

أورگیمین همدمی ایدین                هرسریمین محرمی ایدین

اوزون یارا اولمامیشکن              هریارانین مرهمی ایدین

الیم گتدی اولوم قالدی                  آلولاندیم کولوم قالدی

اوچوردی بولبولوم باغدان             دیه یدی بیر گولوم قالدی


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 14:26 توسط ندا| |

6022551208c6ef31ad6234c800029a54-425

بهار هم که بیاید

من سبز نخواهم شد

شکوفه نخواهم کرد

گل نخواهم  داد

عریان عریانم

هنوز پاییز مهمان ناخوانده ی خانه ماست

و من میزبان غم هایش



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 16:42 توسط ندا| |

این تنهایی هم عجب دردیه ها راس میگن تاوان جوانی تنهاییه

همیشه تو تعطیلات عید حوصلم سر میره حالا تازه شرو نشده فردا چهارشنبه سوریه

چاره ای نیس باید خودمو با درس خوندن سرگرم کنم

خیر سرم سه ماه بعد کنکور دارم مثلا منکه میدونم امسال موندنیم

خوابم میاد شدید برم لالا کنم  دیگه ببینیم چی میشه

ولی خداییش تنهایی خیلی سخته.. 

همین تحمل کردن این تنهایی خودش یه هنره که کار هرکسی نیس

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 0:0 توسط ندا| |

امروز رفتم وبمونو پاک کردم هیچ پستی نذاشته بود الان دوماهه هیچ خبری ازش ندارم

ینی واقعا رفتی ؟؟؟وقتی فک میکنم دیوونه میشم

آخه تو که عاشق من نبودی چرا قبول کردی عشقمو فقط خدا میدونه این روزا چی میکشم

این خونه هم مثل جهنم میمونه یه ذره آرامش ندارم...دیگه طاقت ندارم

سه روز دیگه ام عیده هیچ شوقی ندارم آخه چه عیدی منکه همه سالای زندگیم

یکی بدتر از دیگری بوده...به جز امسال که توبودی پیشم...بیا بازم منو بکش 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 16:53 توسط ندا| |

چرا من یه دوست صمیمی ندارم :(

خیلی تنهام هیچکدوم از همکلاسیام صمیمی نیستن دوستای قبلیمم بی معرفت شدن

کلی باهاشون فرق دارم انگار که من از یه جای دیگه رفتم بینشون

بیخیال بابا منکه از اولشم تنها بودم...

یه عالمه برف باریده هوا خیلی سرده از برف خوشم میاد ولی سرماخیلی اذیتم میکنه

خدایا شکرت بخاطر این نعمت ولی کاش سرما نداشت خب...

خب دیگه برم شیمی بخونم امتحان دارم یکم خره شیمی اصن آدم نمیفهمه...

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:1 توسط ندا| |

خونه سوت وکوره من تویه اتاق ساکت جلو مانیتور

بابام اونجا جلو تلوزیون بایه سیگار...مامانم و ابجیم رفتن پیش خالم که شب پیشش بمونن آخه مریضه

من چون فردا مدرسه دارم نرفتم...امروز درسامو خوب نخوندم حوصلم نکشید اصن حسش نبود

دلم یه جوریه انگار دارم خفه میشم از این همه سکوت...موندم فردا پس فردا دانشجو بودنو

چجوری تحمل کنم بدجوری به مامانم وابستم اصن نمیتونم ازش جداشم

خدایا فردا حالمو نگیریا دیگه این درس نخوندنا تکرار نمیشه قووووووول

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 23:59 توسط ندا| |

چند روزه مامان بزرگم مریض شده تو بیمارستانه دیشب رفتم عیادتش

حالش خوب نبود...از بیمارستان متنفرم از بوش از محیطش از دکتر,پرستار از همشون

اولین بار برای دیدن بابابزرگم رفته بودم شاید اگه خوب ازش مراقبت میکردن الان زنده بود

دیشب حالم خیلی بد بود دوباره همون صحنه ها اومد جلو چشم همون روزای جهنمی

دیگه طاقتشو ندارم هنوز لحظه به لحظه اون روزا یادمه خیلی غمناک بود خونه بوی غم میداد

مامانم افسرده شده بود دوباره حالش گرفته...خدایا مادیگه طاقت نداریم هنوز یه سالم از مرگ

بابابزرگم نگذشته...خودت رحم کن

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 13:10 توسط ندا| |

قدم دوم برای در اومدن از باتلاق

خوندن درس پیش به نحو عالی باید خوب بخونم تا نمره کارنامم بالا بیاد

آخه تو کنکورم خیلی تاثیر داره...همه تلاشمو میکنم خدایا توام کمکم کن تا بتونم قدم دومم بردارم...

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 12:58 توسط ندا| |

بلاخره جواب اعتراض اومد منکه دیگه نایی نداشتم برم دنبال حقم 

همه چیو سپرده بودم به خدا...به جز اون کی رو داشتم

دیروز صبح از مدرسه زنگ زدن مدیرمون گفت قبول شدم...با خوشحالی بهش گفتم

پس خانوم ینی اون نمره اشتباهی شده بوده گفت احتمالا...بعدش ازم خواست از پنجشنبه برم مدرسه

خدایا شکرت خیلی خوشحالم که دارمت..خیلی

شاید اون شکست فقط یه امتحان بود..اره اولش یکم دلخور شدم از خدا

که چرا دعاهامو نشنید ولی خیلی طول نکشید دوباره رو آوردم بهش و دیدم مقصر فقط خودم بودم

خداجونم پای قولایی که بهت دادم هستم خیالت راحت...

حتی اگه شده میمیرم ولی زیر قولام نمیزنم مثل گذشته ها دیگه الکی حرف نمیزنم

تو برای من از هر کس و هر چیزی باارزشی

ممنونم که این فرصتو بهم دادی تا بتونم قدم اولو برای نجات از این باتلاق بردارم

خیلی دوست دارم..خیلی مهربونی

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 12:24 توسط ندا| |

خوردم زمین برای بار چندم بازم شکس خوردم

قبول نشدم......

بعد اون همه دعا و دلهره و استرس وقتی کارنامه رو گرفتم دستم

اشکم دراومد چطور ممکنه انقد کم بشم هنوزم باورم نمیشه

میدونستم هندسه رو خیلی خوب ندادم میدونستم کم میشم ولی نه دیگه انقدکم

با چشای پر اشک از مدرسه زدم بیرون,گریه امونم نمیداد 

یه لحظه دلم خواست برم بهشت زهرا پیش بابابزرگم ولی اونجا خیلی دوره راشو بلد نبودم

پولم نداشتم با تاکسی برم ,وایساده بودم کنار خیابونو مات و مبهوت ماشینارو نگاه میکردم

به سرم زد برم زیر ماشین ولی جراتشو نداشتم میترسیدم

راه افتادم برم خونه همه داشتن نگام میکردن و چشام امون نمیداد

دیگه نتونستم تحمل کنم اتوبوس که جلوی یه قبرستون نگه داشت پیاده شدم

رفتم سر قبر یه شهیدی که نمیشناختمش فقط نشستمو زار زار گریه کردم

اونجا دیگه کسی نبود بگه چرا گریه میکنی از طرفی ام خیلی خلوت بود چون سه شنبه بود

اونقد گریه کردم تا یکم آروم شدم دم رفتن یه فاتحه هم برای اون مرحوم خوندم

نای بلند شدن نداشتم میخواستم همونجا بخوابم ولی دیر کرده بودم 

به زور بلند شدمو خودمو رسوندم خونه قیافم داغون شده بود شانس آوردم خونه خالم بودم

فهمید ولی به روم نیاورد منم  رفتم خوابیدم اون روز یه کابوس بود که هیچوقت یادم نمیره...

الان چن روزی میشه همینطوری تو شوکم ناظم گفته بود اعتراض فرستادن به اداره

انگار اوناهم باورشون نمیشد من این نمره رو گرفته باشم

امروز قرار بود برم مدرسه (اگه قبول میشدم) نمیدونم چیکار کنم

از خجالتم گوشیمو خاموش کردم از کسایی که حتی پایین تر از ممن بودن عقب افتادم

غم گرفته...دیگه نای نوشتن ندارم....

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 14:27 توسط ندا| |

این روزا بد جور کنکور و بورسیه و اینا رو مخمه همشم بخاطر حرفای بابام

دیشب نشسته بودیم داشتیم بفرمایید شامو نگاه میکردیم یکی از شرکت کننده های اونجا دانشجو بود

بعد یه دفه شوهر خالم برگش به بابام گف پسر همسایه ماهم رتبش خوب بود

 از آمریکا بورسیه گرفته الانم اومده مرخصی خونوادشو ببینه

بعد بحث درمورد بورسیه و کنکورو و رتبه و اینا باز شد و بابام یهویی برگشته بهم میگه

توام تلاشتو بکن ایشالا اگه رتبت خوب بیاد با رفتنت موافقت میکنم واز این حرفا...

منم مثل خنگا فقط نگاش میکردم این بابای ماهم فکر کرده دخترش تیز هوشه ها والا..

ولی نه از شوخی گذشته واقعا برای من رویای شیرینیه

منی که از همه آدمای دورم بیزارم از این شهر ازاین کشور...یه دوریه مطلق

به قول بابام اگه همه تلاشمو کنم شاید بتونم به این رویای شیرنم برسم خدارو چه دیدی

وااااااای خدا ینی میشه...؟؟

فعلا که تو قدم اولم هنوز تکلیفم معلوم نیس یکی از بچه ها بهم اس داد

گف مثل اینکه فرهودی (مدیرمون) گفته از 5 بهمن بیایین مدرسه ولی دیگه چیزی نمونده

 اگه این قدم برداشته شه ایشالا یه جوری برنامه ریزی میکنم که رتبم عالی بشه..

به امید اون روز...........

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 19:56 توسط ندا| |

خیلی حوصلم سر رفته همش تو خونم

وای خدا آخه من این یه هفته رو چجوری تحمل کنم تا بفهمم قبولم 

خیلی نگرانم... هر شب خدارو دعا میکنم 

یه هفتس گوشیمم مونده خونه خالم اینا نه اونا میان که بیاره نه ما میریم

حداقل میتونستم با بچه ها حرف بزنم یکم آروم شم

همه هم تو خونه سر ما خوردن هیش جا نمیتونیم بریم...منم کم کم دیگه دارم مریض میشم فک کنم

هییی این روزا هم میگذره... 

دارم واسه زندگی جدیدم برنامه ریزی میکنم..وای خدا چی بشه

خیلی شوق دارم انگار که تازه متولد شدم :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 12:36 توسط ندا| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت